Soukoku

پارت ۱۵
"سرشو رو شونه دازای گذاشت و خوابش برد دازای که متوجه خواب بودن چویا شد تلویزیون خاموش کرد رفت پتو اورد و روی مبل دراز کشید و چویا هم روی خودش گذاشت و خودشم خوابید
پرش زمانی" به ساعت سه"
ویو چویا
"بیدار شدم و دیدم توی بغل دازای خوابم برده خجالت کشیدم و سریع بلند شدم ساعت سه بود دازای رو بیدار کردم تا اماده شیم بریم شهر بازی رفتم کمد لباسامو گشتم و یه لباس کیوت پیدا کردم پوشیدم دازای هم رفت دوش گرفتو لباسشو پوشید"
چویا: چطور شدم؟
دازای: عالی شدی
چویا.: بریم
دازای: با ماشین بریم یا پیاده؟
چویا: پیاده
" دازای و چویا راه افتادن به سمت شهر بازی چویا دست دازای رو گرفت وگفت
چویا: اونجارو یادته؟
دازای: همون چایی که اولین بار همو دیدیم و تو افتادی روم و ناقصم کردی
چویا: اره یادش بخیر اون موقع ازت متنفر بودم
دازای: الان چی الان ازم متنفری؟
چویا:الان نه الان د.دوست دارم
"داشتن حرف میزدن که رسیدن شهر بازی"
چویا: دازای برام پشمک بگیر
دازای: مگه بچه ای؟
چویا: لطفاااا ددییی
دازای: باشه خر شدم برات میگیرم
چویا: ملسییی
دازای: خب دیگه خودتو لوس نکن
چویا: مگه دوس نداری؟
دازای: چرا اما تو خونه اینجا باعث میشه که دلم بخواد بخورمت
چویا:(خنده) دازای بریم سوار چرخ و فلک بشیم
دازای: باشه
" رفتن و سوار شدن چویا ذوق داشت و دازای هم داشت نگاهش میکرد"
دازای: کی قراره که اون کارو باهام انجام بدی؟
چویا: کدوم کار؟؟
دازای: همون کاری شبا انجام میدن
"دازای نزدیک گوش چویا شد و گفت
دازای: منظورم س.ک.سه
" چویا سرخ شد و با حالت خجالت گفت"
چویا: فعلا نهه
دازای: هوممم باشه
پرش زمانی "به شب"
دازای: چرا رو کاناپه میخوابی؟
چویا: پیش یه منحرف نمیخوابم
دازای: بیا باهات کار ندارم
چویا: نمیخوام
دازای: باش
دیدگاه ها (۲)

سوکوکوبگید از کدوم عکس خوشتون اومد😂🔞

Soukoku

Soukoku

Soukoku

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط